من زنانی را دیدم که از زیرِ آوار برخاستند؛ سنگ‌هایی را که بر پیکرشان فرود آمده بود، برداشتند و از آن دیوار ساختند. دیواری برای ایستادگی، برای اینکه فریاد بزنند: «دیگر بس است!» آنان نمی‌خواستند دوباره شاهد باشند که زنی چون فرخنده زیرِ لگدها جان دهد و خونش را به نامِ غیرت بنویسند. هیچ فرزند آن سرزمین قربانی گلوله های‌بیگانه‌گان نخواهد شد.   بله، قصه‌ی سنگسار به پایان خواهد رسید و داستانی تازه آغاز خواهد شد داستانِ ایستادگی و شورش.

داستان منتخب هفته: " سنگسار " بیاد رنج زنان افغانستان به قلم مژده احمدی 

 

 

 

سنگسار

 

سنگسار همیشه فرود آمدنِ سنگ بر جثه‌ی لطیفِ تو به جرمِ زن بودن نیست.

 

نمی‌خواهم حقیقتِ این واژه را پنهان کنم؛ من در سرزمینِ خود مردانی را دیده‌ام که از فرود آمدنِ سنگ بر بدنِ زن لذت می‌بردند. اما سنگسار تنها همین نیست. زنان در سرزمینِ من از لحظه‌ی تولد، سنگسار می‌شوند.

 

 

 

خاکِ این سرزمین هنوز گرم است از تپشِ قدم‌هایی که بر آن افتادند؛ قدم‌هایی که در پیِ نان، نجات، و اندکی روشنی رفتند و با صدای انفجار برگشتند. بیگانه‌گان آمدند، با پرچمِ صلح و دستانِ آلوده به خون، و از آسمان برای ما مرگ باریدند. هر وجبِ خاک را به درد آغشته کردند و نامش را امنیت گذاشتند.

 

 

 

اما مردمِ من، این انسان‌های زخمی و صبور، در سکوتِ خاک ریشه دوانده‌اند. در دلِ ویرانی، هنوز صدای نفس‌هایشان می‌آید سنگین، آرام، مانند نجوای مادری که در میان آوار هنوز از کودکش قصه می‌گوید.

 

 

 

این سنگسارِ بیگانه‌گان و تروریس‌تان، هرگز مردمِ این سرزمین را خاموش نخواهد کرد. نه با تفنگ، نه زیر سایه‌ی تهدید. ما از دلِ خاک برمی‌خیزیم، با زخم‌های باز اما با چشمانی روشن. و هر بار که خاک بر پیکرِ بی‌جانِ ما ریختید، بدانید که از همان خاک، نسلی دیگر خواهد رویید نسلی که صدایش را پس نخواهد گرفت.

 

 

 

آره، من در افغانستان به دنیا آمدم؛ در سرزمینی که پیش از تولدم سرنوشت مرا نوشته بودند. وقتی صدای گریه‌ام در اتاق پیچید، کسی با شادی دست نزد. همه چشم‌به‌راهِ پسر بودند، و من با نخستین نفس‌هایم، نخستین سنگسار را تجربه کردم؛ سنگی از نگاه‌های سرد و کلماتِ سنگین:

 

«ناموسِ دیگری»، «بارِ اضافی»، «دختر!»

 

 

 

از همان روز باید برای هر نفس بهایی می‌پرداختم. در جایی که اکسیجن هدیه‌ی خداست، برای من نفس کشیدن هم حساب و کتاب داشت. کودکی‌ام با هشدارها و نگاه‌های مراقب گذشت. خنده‌ام باید پنهان می‌ماند، صدایم باید آرام می‌شد، و حتی نانِ سفره هم برایم دلیل پرسش و بازخواست بود.

 

 

 

اما من تنها نبودم. هزاران مادر پیش از من همین سنگسار را زیسته بودند. این سنگ‌ها همیشه با دستانِ مردانه فرود نمی‌آمدند گاهی سکوت بودند، گاهی تحقیر، گاهی لگدی که جانِ «فرخنده» را گرفت و نامش را «غیرت» گذاشتند.

 

 

 

مادرِ من، مادرِ تو و هزاران زنِ دیگر در دلِ همین خاکستر، جرقه بودند. آنان با دستانِ لرزان اما محکم، انقلاب کردند نه با سلاح، که با امید. برای من و برای دخترانی که پس از من خواهند آمد.

 

 

 

من زنانی را دیدم که از زیرِ آوار برخاستند؛ سنگ‌هایی را که بر پیکرشان فرود آمده بود، برداشتند و از آن دیوار ساختند. دیواری برای ایستادگی، برای اینکه فریاد بزنند: «دیگر بس است!» آنان نمی‌خواستند دوباره شاهد باشند که زنی چون فرخنده زیرِ لگدها جان دهد و خونش را به نامِ غیرت بنویسند. هیچ فرزند آن سرزمین قربانی گلوله های‌بیگانه‌گان نخواهد شد.

 

 

 

بله، قصه‌ی سنگسار به پایان خواهد رسید و داستانی تازه آغاز خواهد شد داستانِ ایستادگی و شورش.

 

ما از کودکی سنگسار شدیم، اما هنوز زنده‌ایم. هنوز صدای خود را می‌خواهیم بلند کنیم. می‌خواهیم قصه‌ی افغانستان را دوباره بنویسیم؛ نه با خون، که با پایداری.

 

 

 

من، دختری از دلِ خاکستر، ایستاده‌ام.

 

هر سنگی که بر من پرتاب شد، مرا قوی‌تر ساخت.

 

و روزی خواهم نوشت:

 

هیچ‌کس، هرگز، حق ندارد من‌را ، مردم‌ام را سنگسار کند.

 

گروه ادبیات شبکه خبری ایران اروپا

لینک کوتاه : c3e760
کد خبر : 3793
تیام دباغی

نوشتن دیدگاه

Security code تصویر امنیتی جدید

ارسال

خبرهای بیشتر